آرمیتاآرمیتا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

خاطرات آرمیتا دختر گلم

سومین گوشواره _ عروسی _ یه اتفاق بد _ یک سالگی وبلاگ

        سلام به عروسک خوشگلم گلم ببخشيد اين مطالب را با تاخير نوشتم چون بلاگفا ۲ روز بود باز نميشد که بنويسم. چهارشنبه شب رفتيم حنابندان ليلا جون و آقا عبدالله  خوش گذشت دایی بابا دستت را حنا زد. با تعجب به دستت نگاه میکردی چون برای اولین بار مراسم حنابندان آمده بودی.            روز پنجشنبه ۲۸ اردبيهشت گوشواره ات به لباست گير کرد شکست با بابايي رفتيم درستش کنيم اما متاسفانه گفت درست نميشه بعد با بابايي تصميم گرفتيم يه  جفت گوشواره ديگه بخريم توي ۳ماه گذشته اين سومين گوشوارهاي هست که ميخريم اولين گوشواره ات که  براي تولدت...
24 بهمن 1391

بدون عنوان

روز مادر مبارک                           سلام به همه مامانهای مهربون روزتان مبارک امسال دومین سالیه که خداوند مهربون منو لایق نام مادر بودن کرده و یکی از اون فرشته ها آسمونیشو به من داده. به خاطر این لطف و نعمت بزرگی به من عطا کرده   ممنونم و روز و شب شکر نعمتش رو به جا میارم این روز قشنگ و زیبا رو به مامان گلم ، مادرشوهر عزیزم همچنین همه مادر های مهربون تبریک میگم برای همتون آرزوی سلامتی و تندرستی و لبی خندان آرزو میکنم ...
24 بهمن 1391

عکسهای آتلیه

ع کسهای آتلیه                                       عکسهای آتلیه قبل از تولدت گرفتیم همه را روی شاسی زدیم تازه عکسهایت را روی سی دی زدیم من هم تو وبلاگت گذاشتم خوشگل خانم من ببخش که اینقدر با تاخیر گذاشتم.     هفته پیش رفتیم کتابفروشی برات چند تا کتاب و کارتهای دید آموز خریدم کتابهایی که خریدیم کتاب دوران کودکی مامان و باباست خیلی وقت بود دنبالش بودم پیدا نمیکردم حتی موقعی که تو شکم مامان بودی خیلی گشتم ولی پیدا نکردم خیلی خ...
24 بهمن 1391

بدون عنوان

تولد مامانی       سلام فرشته روی زمینم   نوبتی باشه نوبت مامانیه ۹ اردیبهشت تولد مامانی بود تولدم مبارک برای دومین سال در کنارم بودی بهترین هدیه مامان در روز تولدم تو هستی مامان عاشق روزهای تولدش هست هر سال یه تولد کوچولو میگیریم حتی قبل از ازدواجم بهترین هدیه من در روز تولدم خانمی دستش را به زمین میزاره خودش راه میره نمیدونی چه ذوقی کردم بابایی مثل همیشه مامانی سوپرایز کرد وقتی از سر کار آمد دسته گل با کیک گرفته بود البته بابایی هر سال این کارها را میکنه چون مامانی  روزهای تولد بابایی  کیک درست میکنه قرار بود برای شام بریم رستوران امپراطور متاسفانه ماشین خراب شد بابایی ر...
24 بهمن 1391

رفتن به ماهشهر _ 14 ماهگی _ دکتر

سلام به عشق شیرینم روز پنجشنبه ظهر بابايي از سر کار آمد ما را سوپرايز کرد گفت بريم ماهشهر ما هم از خدا خواسته زودي آماده شديم رفتيم دنبال مامانجون ساعت 2:30 بود که حرکت کرديم شما تو راه خواب بودي ساعت 3:40 ماهشهر بوديم قربونت برم تا رسيديم اول برات کارتهايت را آوردم باهاشون بازي کرد وقتي حوصله ات سر رفت شروع کردي به شيطنت دست به تلويزيون يا تو آشپزخانه در کابينت ها  باز ميکردي ماشالله دستت به آب سردکن يخچال ميرسيد ليوان برميداشتي تو اتاق ها و ... براي شام خاله سالاد الويه درست کرد با هم رفتيم درياچه نمک خيلي هوا خوب بود شام خورديم چون دوست داري راه بري با خاله رفتيم سوار سرسره شدي بعد کنار دريا...
24 بهمن 1391

گوِشواره _ پارک رفتن _ یه اتفاق

                                                      عروسک قشنگم سلام   پنجشنبه هفته پيش رفتيم برات يه جفت گوشواره ديگه خريديم گوشواره هاي که براي تولد بهت داده بوديم براي گوشت خيلي سنگين بود اذيت بودي با بابايي رفتيم گوشواره برات خريديم مبارکت باشه گلم ، نفسم بعد رفتیم بازار برات چند دست لباس خریدم شب هم با باباجون اینا رفتیم بستنی نعمت بستنی خوردیم   اين چند شب هم ه...
24 بهمن 1391

ششمین مروارید

                                        سلام تنها بهونه زندگیم ۲۲ فروردین ششمین مرواریدخانمی از لثه بیرون زد هوررررررررررررررررررا مبارکت باشه فندقی من دیروز عصری وقتی داشتیم بازی میکردیم دیدم یه عالمه ذوق کردم مامانجون هم پیشمان بود سمت چپ فک پایین حالا ۴ تا شده و فک بالا ۲ تا قربونت برم الهیییییییییییییییییی با دندونات الهی برات بمیرم شب که خواب بودی اینقدر تو خواب جیغ و گریه میکردی که دلم برات کباب شد...
24 بهمن 1391