آرمیتاآرمیتا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

خاطرات آرمیتا دختر گلم

جشن

                                                                                                             &nb...
5 بهمن 1391

روز جمعه

                                                   گل زندگيم تمام وجودم چند هفته اي هست شب هاي جمعه با هم پارك ميرويم هوا كه سرد شده بايد لباس گرم بپوشي وقتي ميخوام لباس تنت كنم حالا هم هوا كه سردتر شده بايد كلاه بزني يه عالمه گريه ميكني باباجون و مامانجون (بابايي و ماماني) عمه و خاله و شوهرخاله رفتيم پارك  خيلي خوش گذشت عمو مهران  بلال و سيب زميني درست كرد روي منقل     ك...
5 بهمن 1391

بیرق زنون

                نفس من برای اولین بار روز یکشنبه با بابایی و دایی های مامانی رفتیم به سمت دزفول   بیرق زنون دایی مامان بود . وقتی حرکت کردیم بارون شدید می بارید چه لذتی داشت خدا را شکرتو هم خوابیدی و قتی بیدار شدی نزدیک دزفول بودیم بالاخره رسیدیم و همگی آمده بودند بعضی ها دخملی برای اولین بار دیدند کمی غریبی میکردی شام خوردیم و آماده شدیم برای جشن شروع کردند به خواندن مولودی و تو هم دستهایت تکان میدادی موقع بیرق زدن همگی رفتیم تو حیاط عزیز دلم برای اولین بار دیدیم بیرق زدن را همان موقع دعا کردم که برای همه تو این شب زیبا به مک...
5 بهمن 1391

سالگرد ازدواج

  سلام به دختر گلم سه سال پیش در همچنین شبی مامانی و بابایی زیباترین پیوند عشقشان را با هم بستن و امسال عشقشان زیباتر شد با وجود گلی مثل تو آرش جان همسر دوست داشتنیم از خدا میخواهم همیشه سایه ات بالا سر من و عسلی باشه قشنگترینم ، بابایی مهربون  مامانی سوپرایز کرد یه گوشی  HTC برایم گرفته بود همسرم ، جونم ، عشقم ، آرش گلم دوست دارم سالگرد عشقمون مبارک       نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط مامان آرمیتا| آرشيو نظرات ...
5 بهمن 1391

بدون عنوان

  باران                                     دخترم امروز برای اولین بار باران دید باران رحمت الهی که از آسمان می بارد. مامانی روزهای بارانی خیلی دوست داره همیشه دوست دارم زیر باران قدم بزنم به خاطر همین بردمت تو حیاط باران دیدی برات توضیح دادم باران چطوری به وجود میاد  مامان دعا کرد چون میگن دعا زیر باران برآورده میشه برای سلامتی همه سلامتی دخمل گلم که ۳هفته مریض هستی اول بیماریت تب و اسهال بود که ویروس بود کمی که بهتر شدی آ...
5 بهمن 1391

9 ماهگی

  آرمیتا دوست داشتنی مامان و بابا ۹ ماهگیت مبارک   تغییراتی که هستی زندگیم کرده در ۹ ماهگی که خیلی هم با نمکه چند وقتی هست که حرکت شروع کرده همین طور که نشسته خودش را خیلی آهسته میکشه جلو بعد از چند دقیقه که نگاش میکنی از جای اولش خیلی دور شده .  مامانی وقتی میبینه که این کارها را میکنی یه عالمه ذوق میکنه و شادی حرف زدنت بیشتر شده قربونت برم میگی ما ما  با با  د د      وقتی ما ما گفتی برای اولین بار از شدت خوشحالی گریه کردم قشنگترینم ممنونم از خدا میخواهم که تمام لحظات زندگیت پراز شادی و خوشی باشه در کنار مامان و بابا خیلی دوستت داریم تو همه دنیای ما هستی در ...
5 بهمن 1391

سوراخ کردن گوش

  عزيز دلم ببخشيد توي اين چند روز نتونستم بيام برات مطلبي بزارم هستي مامان مريض بود همش تب داشتي و نق ميزدي توي اين يه هفته اصلا غذا نخوردي  درد و بلات بخوره تو جون مامان كه اين جوراذيت نشي دكتر هم رفتيم گفت به خاطر دندانهايش هست  و وزنت خيلي كم شده بود مطلب مهمي كه ميخواهم برايت بنويسم كه خيلي مامان و بابا  ذوق كردند روز چهارشنبه رفتيم گوشهايت را سوراخ كرديم رفتيم مطب دكتر با بابايي و مامانجون اول خوابيدي  وقتي رفتيم پيش دكتربيدارت كردند تا مواد بي حسي برات بزند بعد گلي بغل بابايي بودي اولي گوشت را كه سوراخ كرد يه عالمه گريه كرد بابايي دورت داد كمي كه ساكت شدي دومين گوش دخترم سوراخ شد خلاصه گوشواره ه...
5 بهمن 1391