خاطرات آرمیتا دختر گلم

 

 

 

محبتزندگیم ... قشنگم... عزیزترینم ...تولدت مبارکت....4سالگیت مبارک دخترممحبت

 

 

 

 

 

                                           

 

 

روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید

که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است

بهانه ی زندگیم تولدت مبارک

بوستولدت مبارک با صد هزار تا بوسه !بوس

عشق منی عزیزم نذار دلم بپوسه !

 

 

عزیز نازنینم تولدت مبارک ، بهترین آرزوها را برای تو نازنین دارم .

4 ساله که خدای مهربون تو بهترین رو به ما داده و از این رحمت و نعمت بیکران سپاسگذارم .

عاشقتم  دخترم شاد و تندرست باشی و آینده ای روشن و پر از ماجراهای خوب در انتظارت

 

محبتدختر عزیزم  عاشقانه من و بابا دوستت داریم برایت بهترین ها رو تو این روز قشنگ آرزو میکنیم محبت

♥♥♥همیشه زنـــــــــــــــــــــــــــــــده باشی ♥♥♥

 

 

 

 

ایشالله دیگه قول میدم زود به زود بیام وبلاگت آپ کنم 

جشن تولدت هم 8 اسفند میگیریم چون امروز عروسی دخترخاله بابایی

 

 



تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393 | 12:15 | نویسنده : مامان آرمیتا |

 

 

کارت پستال تولد(2) - آکا

 

 

یکم اسفند

 

چه بی همتا روزی ست برای من

 

بی همتا و بی مانند

 

برای من

 

منی که تو را از جانم دوست تر میدارم...

 

تار و پود ذهنم عجین شد با این زمان خجسته از روزی  که قلبم با حس

 

بودنت آشنا شد...حقا که پرو بالم بخشیدی با آمدنت

 

 

 

 ...

 

 اکنون آرمیتایم ، فرشته مهربان آرزوهایم!

 

بدان که وجود من لبریز شوق بودن توست

 

چنان سرشارم از بودنت

 

که...

 

که فقط خدا میداند

 

و وجود جهان نیز

 

       در زیباترین روز سال

 

               شادی خود را از وجود کوچک من وامدار است

 

چرا که من در این زیباترین روز

 

عاشق ترینِ مردمان زمینم...

 

و باز آرمیتا من

 

لبخند بر لبانت جاودانه

 

و عشق در دلت ماندگار باد

 

زیبا بمانی

 

عاشق بمانی

 

بودنت مبارک

 

بر من و بر جهان !

 


 


 

 


 

در فراسوی مرزهای تنت

 

تو را دوست میدارم...

 

 

 

" با تمام احساس ،سیمای تو "

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 1 اسفند 1392 | 18:09 | نویسنده : مامان آرمیتا |

 

  سلام به نفس زندگیم

 

سلام دوستان گلم  و نی نی های خوشگل خیلی دلم برای همه تون تنگ شده بود

 

ببخش دخترم این ٢ ماه هیچ مطلبی ننوشتم از این به بعد قول میدم خاطرات زیبایت را ثبت کنم

 

عزیز دل مامان ١ آذر ٣٣ ماه شد ٣٣ ماهگیت مبارک دختر نازم ٢ سال ٩ ماهه شدی

 

اینقدر دخملی شیرین زبون شده حتی یک دقیقه هم ساکت نیست همش در حال پرسیدن سوال هستش

 

این چیه ، چرا اینطوری شد ، چیکار می کنید ، و ...

 

وقتی میخوام ازش عکس بگیرم میگه مامان برم عطر بزنم تا بوی خوب بدم بعد عکس بگیرخندهخندهخنده

 

خیلی از شعر ها و داستان ها رو یاد گرفتی با کمک مامانی همشون میخونیقلب

 

 بعضی وقتها میبینمت کتابت را برمیداری برای خودت داستان تعریف میکنی اون موقع میخوام قورتت بدم ماچ

 

شعر های عمو پورنگ و فتیله خیلی دوست داری سی دی برات گرفتیم میشینی گوش میدی تا کارهایم را

 

بکنم مگر نه نمیتونم کاری کنم همش باید بغل باشی اینقدر هنوز وابسته خودم هست نمیدونم چیکار کنممتفکر

 

تا کمک مامانجون میکنم میگی کمکش نکن بزار خودش کارهایش را بکنه ازموقعی که اومدیم تو خونه جدید

 

٦ ماه میگذره مادرشوهر گلم برامون غذا میپزه اصلامن غذا درست نمیکنم مگر در مواقع خاص و برای شما

 

اگر غذا رو دوست نداشته باشی اینقدر دلم برای آشپزی تنگ شده اصلا نمیزاره میگه آرمیتا اذیتت میکنه

 

حواست را به آرمیتا بده داریم با شوهرم کم کم داریم راضیش میکنیم خودم غذا بپزیم این دفعه پدر شوهرم

 

اضافه شده میگه نه تا آرمیتا کوچکه هیچ کاری نباید بکنی افسرده شدم به خدا هیچ کار هنری بلد نیستم

 

انجام بدم فقط کیک و شیرینی درست میکنم ٢ ماهه عصرها هم باشگاه ورزشی میرم تو روحیه ام

 

خیلی تاثیر گذاشته

 

خبرهای خوب و بد ماه  آبان

 

١ آبان تولد مامانجون ( مادرشوهر عزیزم) بود تولدت مبارک انشالله همیشه سالم و سلامت باشی

 

یه جشن کوچولو گرفتیم هدیه هم با عمه چند تا ظرف تزیینی برای بوفه گرفتیم

 

 ٢آبان ولیمه کنان عمو و زن عمو بابایی از مکه اومده بودن رفتیم خیلی خوش گذشت مخصوصا به پسرها و

 

دخترا همش در حال رقصیدن بودن از کوچک تا بزرگ عمو کوچیکه باباییه خیلی مهربونه عاشق بچه هاست

 

خدا بعد از ٨ سال بهشون بچه داده یه دختر ١٤ ساله و یه پسر ١٠ ساله همه خیلی دوسش دارن

 

٩ آبان سالگرد ازدواج مامانی و بابایی انشالله ١٢٠ سال کنار هم شاد و خوشبخت باشیم

 

بهترین هدیه که اون شب گرفتم خواهرم زنگ زد تبریک گفت بعد گفت خاله شدم اینقدر خوشحال شدم

 

دارم خاله میشم عمه که نمیشم خدا یا شکرت انشالله بچه خواهرم سالم و سلامت به دنیا بیاد

 

ما هم هر سال این روز جشن میگیریم همه رو دعوت کردیم مامان و بابا خواهر و برادر برای شام

 

بعد از شام یه جشن کوچولو گرفتیم همش برای آرمیتا بود عاشق کیک تا میبینه تولد منه شمع ها رو فوت کنم

 

کیک و شیرینی و ژله درست کردم  خدا رو شکر خیلی خوب شد امسال شوهر عمه هم بود عضو جدید خانواده

 

روز ١٣ آبان شب اول محرم که خیلی نحس بود وحشتناکترین و بدترین اتفاقی برای من و بابایی

 

 آرمیتا ار روی مبل با سر افتاد روی سرامیک دور خونه سرامیک هستش خیلی گریه کرد

 

پشت سرش هم ٢ تا دایره بزرگ باد کرد به خاطر اینکه گریه میکرد بردیمش بیرون بعد رفتیم خونه مامانجونم

 

تا با بچه ها بازی کنه یهو دیدیم شروع کرد به استفراغ کردن هر چی از صبح خورده بودی گلاب به روتون آوردی

 

بالا رفتیم دم کوچه داشتن سنج و دهل میزدند دوباره آوردی بالا بعد از چند دقیقه دوباره تکرار شد زنگ زدیم به

 

عمو مانی ( شوهر عمه ) با هم رفتیم بیمارستان گلستان  وقتی رسیدیم اونجا خیلی شلوغ بود

 

دکتر اومد معاینه ات کرد مشکوک به خونریزی مغزی بودی برات سی تی اسکن نوشت من و بابایی میدیدی

 

رنگ به رخسار نداشتیم من گریه نمیدونستم چیکار کنم اونجا چند بار آوردی بالا رفتیم سی تی اسکن گفت

 

باید بخوابه برات لالایی خوندم دردت تو جونم صورتت اینقدر زرد شده بود  همه جونت رفته بود تا خوابیدی

 

بردیمت سی تی اسکن تا گذاشتمت روی دستگاه بیدار شدی گریه کردی گفت وقتی خوابید بیارش تا اشعه

 

کمتری بخوره دیگه نخوابیدی ترسیده بودی رفتیم پیش دکتر باید بیهوش بشه توی دست دخترم آنژکت گذاشتن

 

من کردن بیرون چون داشتم از حال میرفتم اما پشت در موندم دیدم بابایی چجور دستات گرفته عمو مانی

 

پاهات وقتی سوزن بیهوشی زد قبلش توضیح نداد چه اتفاقی بیفته بعد گفت همین جوری که هست میمونه

 

با چشم باز دستات هم بالا برده بودی یهو خشک شدی ٥ دقیقه اورژانش با سی تی اسکن فاصله داشت تو یه

 

ساختمون دیگه بود بابایی همین جوری میدوید من هم دنبالتون اصلا پاهام جون نداشتن هر جور رسیدیم

 

متاسفانه تا گذاشتیمش سر دستگاه بیدار شد گریه کرد یعنی همه اینا بی فایده بود گفت یه بار دیگه بیهوش

 

بشه اینو که گفت از شدت گریه نفسم بند اومده بود بعد از یک ربع دوباره بیهوشت کردن بابایی حین دویدن

 

پاش پیچ خورد عمو مانی بغلت کرد رسیدیم اونجا بابایی تنها گذاشتن من دیگه نمیتونستن رو پاهام بایستم به

 

امام حسین سپردمش و هزار تا نذز کردم وسط کار دوباره بیدار شد صدات بیرون میومد میگفتی مامانم میخوام

 

دیگه منو بگی رفتم تو اتاق جفتی هر چی اصرارشون کردم نذاشتن بابایی کمی سرت ماساز داده بقیه

 

کاراشون کردن  وقتی اومدی بیرون من غش کردم افتادم روی زمین فقط صداها رو میشنیدم چند تا آقا به بابایی

 

تو بغلش بودی میگفتن بزار کمکتون کنم بابایی با هزار زحمت منو بلند کرد یه دستش من یه دست شما رو بغل

 

کرده بود تا رسیدیم اورژانس منتظر بودیم تا عمو مانی عکس بیاره هزار بار مردم و زنده شدم یه ربع طول کشید

 

تا عکس رو آورد تا نشون دکتر دادیمش خدا را شکر خونریزی مغزی نکرده عکس مغزش سالم هستش

 

خیلی خوشحال شدیم گفت چیزی بخوره اگر حالت بهم نخورد ببرینش خونه کمی آبمیوه خوردی بلافاصله

 

آوردی بالا  ١٠ دقیقه بعد هم آوردی بالا گفتن باید بستری بشی باید برید جراح مغز و اعصاب ببینتش

 

رفتیم یه بخش دیگه دکتر خیلی خوب و مهربونی بود چون به سرت ضربه دیده به خاطر همین استفراغ میکنی

 

برات یه سرم و آمپول تجویز کرد با چه زحمتی باز هم بابایی دستت رو گرفته تا سرم زدی همش تکون میخوردی

 

جفتت بودیم خدا رو شکر ساعت ٣ خوابیدی بابایی و عمو بشون گفتم برن بیرون یه چیزی بخورن چون از ظهر تا

 

حالا هیچی نخورده بودن بابایی کمی غذا خورده بود به زور قورت داده برای من هم آوردنت نتوستم بخورم تا

 

ساعت ٦:٣٠ صبح بیدار شدی خدا رو شکر بهتر شده بودی میگفتی مگر من نگفته بودم چراغها رو خاموش کنید

 

چراغها رو خاموش کنید زود باشید خدا رو شکر تا ٧ صبح سرمت تموم شد قرار بود سی تی اسکن دوباره بگیرن

 

دوباره بیهوشی دکتر اومد دید بهتر شدی تو این چند ساعت استفراغ نکردی گفت نیازی نیست به سی تی

 

اسکن مجدد خیلی خوشحال شدیم گفت مرخص هستید بابایی و عمو رفتن دنبال کارهایت ما رفتیم

 

آقای دکتر آنژکت درآورد حتی یه ذره گریه نکردی گفت اولین بچه ای هست گریه نکرده دختر شجاع و صبوری

 

ساعت ٨ خونه بودیم اول رفتیم خونه مامانجون تا تو رو ببینه که خوب شدی تا صبح بیدار بوده نماز و دعا

 

میخونده بعد رفتیم خونمون اول رفتیم پایین همه چشم انتظارت بودن مامانجون و عمه خدا راشکر خوب شده

 

بودی براشون همش از بیمارستان تعریف میکردی انشالله دیگه هیچ بچه ای مریض نشه واقعا نصف عمر من و

 

بابایی شدیم  دوباره خدا بهمون دادش خدا یا هزاران بار شکرتفرشتهفرشته

 

 

٢٠ ابان سرماخوردی رفتیم دکتر گفت یه ویروسه از باران خدا را شکر بعد از سه روز خوب شدی

 

وزنت هم بعد از یک سال از ١٠ کیلو شده بود ١١ کیلو خیلی خوشحال شدم بالاخره کمی وزن گرفتی

 

 اما روی لبت یه تبخال بزرگ زد برات پماد زدیم خدارا شکر بهتر شد

 

٢٧ آبان تولد عمه بود باز هم یه جشن گرفتیم مگر میزاشتی عمه شمع ها رو خاموش کنه میگفتی من فقط

 

خاموش کنم تو همه عکسها که از عمه و عمو مانی گرفتیم هستی

 

این هم ماجراهای خوب و بد ماه آبان ادامه مطلب عکسها را میزارم ببخشید طولانی شد خیلی چیزها هم نگفتم بعد از ٢ ماه تونستم بنویسم حس خوبی دارم هر چه زودتر به تگ به تک تون سر میزنم



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:03 | نویسنده : مامان آرمیتا |
تاريخ : يکشنبه 3 آذر 1392 | 14:13 | نویسنده : مامان آرمیتا |

آرمیتا تا این لحظه ،

2 سال و 7 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 15 دقیقه و 0 ثانیه سن دارد

عزیز دل مامان سلام

قربون دخمل گلم بشم 3 تا وسیله نقلیه داره مرتب باهاشون بازی میکنه خیلی وقت بود میخواستم

عکسهایش بزارم حالا وقت کردم چند وقتی هست دیگه خیلی وقت ندارم بیام به وبلاگت سر بزنم هم کلاس

ورزش میرم هم شما خیلی نق میزنی نمیدونم چیکارت کنم همش باید بغلم باشی تا من باهات بازی نکنم ب

ازی نمیکنی

از دو هفته پیش که رفتیم دزفول انگار ترسیدی بعد از 3 ماه که از پوشک گرفتمت به راحتی میگفتی دیگه

نمیگی مخصوصا موقع مدفوع کردنت اینقدر این 2 هفته کلافه شدم روزی چند دست لباس میشورم اعصابم به

طور کلی بهم ریخته اولش با آرامش باهات صحبت کردیم هر چی دوباره رشوه دادیم هر چی بخوای برات

میخریم فایده ای نداره  حتی دیشب پوشکت کردم اینقدر گریه کردی گفتی من نی نی نیستم پوشک مال

نی نی هاست بابا آرش کمکم کن اینقدر گریه کردی تا مجبور شدم درش آوردم اما دوباره همون آش

همون کاسه خیلی این چند روز عصبی شدم غذا که نمیخوری یه وعده خیلی کم پلوها رو اصلا دوست نداری

فقط چلو بدون خورشت کمی سیب زمینی میخوری یا تخم مرغ ماهی هم میخوردی تازگیها هم نمیخوری

شربت اشتهاآور میخوره به هیچ عنوان فایده نداره شیطنتاش ماشالله اینقدر زیاد شده اما اشتها کم نمیدونم

چرا از بچگی علاقه به غذا نداشته تا یه لقمه میخوره میگه سیر شدم بستمه

ببخشید دوستان نمیتونم بیام پیشتتان به خدا اصلا وقت ندارم وقتی خوابه باید کارهای خونه رو بکنم

شب ها تا دیر موقع بیداره  ساعت 10 یا 11 شب میخوابونشم اما ساعت 12 بیدار میشه اصلا سر و

صدای هم نیست تا 4 صبح بیداره کلافه میشیم من و باباش

 

این چند روز علاقه شدید به شال زدن داره همش تو خونه شال میزنه میگه من خانم شدم برم آرایش

کنم  رژ لب بزنم برم بازار بعد کیف مامانشو هم میبره میزاره روی دستش میگه خوشگل شدم

عاشق ترانه ها 25 باند و سعید کرمانی میگی این دوست بابامه  هر جا میری میگی 25 باند بزارید

از خوبیهای دخترم بگم اعداد یک تا پنج کامل میدونی از شش به بعد میگی شش . نه  تمام

پازل مامانجون برات گرفته بود 12 تکه داره زود یاد گرفتی میدونستی کدوم  پازل باید کجا باشه

مامانجون اول مهر برات کیف و دفتر و مداد و گیره خرید مامانجون مامانی هر هفته برات هدیه میخره

هر مناسبتی که باشه ایام عید یا روز روز دختر و ..و به مامانی هدیه میده قربون مامان گلم

خیلی برامون زحمت کشیده امیدوارم روزی خوبیهایش جبران کنم

3 مهر ماه عمو رضا با موتور تصادف کرد پاش شکسته اولش تا میرفتیم پایین همش ازش میترسیدی خدا

را شکر بهتر شدی اما هنوز میترسی نمیدونم دلیلش چیه عمو میگه 10 روز بغلت نکردم دلم برات تنگ

شده آرمیتا بهش میگه من تو رو دوست ندارم ازت میترسم نمیدونم چیکارت کنم

 

ماشین سواری اول انتخاب کردی

 

 

بعد سوار اسبت شدی

 

 

سه چرخه خوشگل خانم کادو روز دختر

 

 

این گل ها خاله مامان بهت داد

 

 

اولین کیف مدرسه دخمل طلام تو سن 2 سال 7 ماهگی

 

 

خانم دکتر آینده این هدیه مامانجون بر ای  روز دختر با یه جارو برقی خوشگل با 3تا توپ

 

 

آماده شدی رفتیم خونه مامانجون مامانی پنجشنبه 11 مهر

 

 

بابایی آهنگ گذاشته خانم در حال رقصیدنه

 

 

 

11 مهر تولد یه دوست وبلاگی و مجازی بود آرشیدا خورشید آریایی تولدت مبارک انشالله 120 ساله شی عزیزم

 

 شکلکهای جالب آروین

 
 
 
 
تولد تو تولد يک زيبايي
 
تولد يک بهار تولد آرامش
 
تولد يک فرشته تولد زلالي دريا تولد عشق تمام واژه ها براي توصيف خوبيهاي تو حقيرند
 
و هنوز جمله اي که بشود تورا با آن وصف کرد متولد نشده
 
 
تولدت مبارک عزيزم
 
 
 شکلکهای جالب آروین
 
 

 



تاريخ : يکشنبه 14 مهر 1392 | 4:50 | نویسنده : مامان آرمیتا |

 

 

 

سلامی به گرمی خورشید

یه سلام هم به به بچه هایی که امسال رفتن  کلاس اول اینقدر ذوق و شوق داشتم وقتی بچه ها

 

میرفتن مدرسه انشالله آرمیتا زودتر بزرگ بشه بره کلاس اول انشالله زنده باشم اون روز ببینم

 

 

روز اول مهر 31 ماهگی خانم طلا 31 ماهگیت مبارک

 

قربون دختر گلم بشم اینقدر شیرین زبونی میکنی وقتی در حال بازی هستی یواشکی شعر میخونی

 

تا میام ازت فیلم بگیرم نمیخونی شعر یه توپ دارم قلقلیه البته بعضی  از کلمات نمیگه اما تو این سن

 

عالیه که بیشتر شعر میخونی شعر چشم چشم دو ابرو و لی لی حوضک و آقا پلیسه و عروسک قشنگ

 

من و  کتاب می می نی و حسنی و  ...

 

ماشالله خیلی شیطون شدی دست به همه چیز میزنی هر جا میرم باید مراقبت باشم

 

تازگیها به کلمن یا آب سردکن علاقه مند شدی هر جا کلمن باشه یا آب سردکن باید آبش را بریزی

 

خونه مامانجون هر روز که میریم هر چی بقیه دعوات میکنن اصلا گوش نمیکنی با اینکه چند بار لیز خوردی

 

حتی مامانی و مامانجون چون سرامیک لیز میخوریم نمیدونم چیکارش کنم

 

جمعه آخر تابستان 30 شهریور رفتیم دزفول ساعت 7:30 حرکت کردیم 9:30 رسیدیم صبحانه خوردیم

 

شما یک لقمه خوردی بعد رفتیم تو آب اولش ترسیدی بعد رفتیم کمی جلوتر دستت با بابایی گرفتیم تو آب

 

 

اومدی خدا را شکر این دفعه اذیت نکردی کنار آب با پارمین بازی کردید 3 ساعت تو آب بودی تو این گرما

 

اما چون بازی میکردی کاریت نداشتم برا ضد آفتاب زدم بازی کردی بعد بهت ناهار جوجه کباب کردیم

 

خوردی خوابیدی تا ما ناهار خوردیم بیدار شدی رفتیم اون طرف آب که خلوت تر بود شنا کردیم روی من

 

حساسی تا میخواستم شنا کنم میگفتی نه میزدی زیر گریه خدا را شکر همه چیز به خوبی گذشت

 

روز جمعه خوب و پر از شادی بود ساعت 10 هم اهواز بودیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوستان گلم آرمیتا چند روزی هست مریض شده براش دعا کنید زود خوب بشه

 



تاريخ : شنبه 6 مهر 1392 | 12:30 | نویسنده : مامان آرمیتا |

 

 

سلام عزیزترینم

 ساعت 5 صبح روز پنجشنبه  28 شهریور

آرمیتا تا این لحظه ، 2 سال و 6 ماه و 28 روز و 22 ساعت و 0 دقیقه و 0 ثانیه سن دارد

 

دلبر مامان  6 شهریور ماه با هم خمیر بازی کردیم خیلی بهت خوش گذشت به مامانی بیشتر

2

 ساعت داشتیم بازی میکردی برای اولین بار خمیر بازی میکردی از اول مراحل که خمیر را اول درست کردیم

 

کنارم بودی تا خمیرها را رنگ کردم رفتم دستهایم را شستم وقتی اومدم خانم گلی همه رنگها قاطی کرده بود

اول برات یه سرویس دست بند و گردنبد و انگشتر درست کردم سعی کردم چیزهایی را برات درست کنم

 

که دوست داری بلافاصله خرابشون میکردی بعد یک گل بعد با قالب چند تا شکل ماه و ستاره و پروانه

 

آدمک ، خورشید و خانه و در اخر اسم آرمیتا را نوشتیم خیلی خوب بود به شما بیشتر بعد هم صورتت را

 

رنگ کردم بلافاصله اون هم خراب کردی رفتیم حمام بعد هم برات عصرانه آوردم کامل خوردی نوش جانت.

 

 

 

روز دوشنبه 25 شهریور شب تولد امام رضا دعوت بودیم عروسی نوه خاله مامانی همش تو بغلم بودی

حتی پیش مامانجون نمیرفتی فقط باید بغلم باشی دیگه اجازه بهم نمیده یه عکس تکی از خودم بگیرم

میگه من هم باید تو عکس باشم اگر نبود تو عکس اینقدر گریه میکنه گریه

 

 

 

 اول دستنبد درست کردیم

 

 گردنبند

 

 

انگشتر

 

 

گل هم مامانی درست کرد همه رنگها قاطی شدن سر یک  دقیقه خراب شد

 

 

 

 

زنبور کوچولو  دستش کشیده تو صورتش

 



تاريخ : چهارشنبه 3 مهر 1392 | 19:37 | نویسنده : مامان آرمیتا |

 

 

 

سلام به دختر یکی یه دونه ام و عشق مامان

 

روز 15 شهریور ساعت 8 صبح با پسر عمو های بابایی و چند تا از دوستانمان  رفتیم دزفول

 

هوای اهواز یه شرجی خیلی وحشتناکی بود اما اونجا که رسیدیم خبری از گرما نبود

 

اولش که رسیدیم لباسهایت عوض کردم به خاطر ۀفتاب آستین بلند کردم تنت بعد ضد آفتاب

 

برات زدم و کلاه گذاشتم سرت رفتیم تو آب ، آبش سرد بود عاشق آب سردی اولش بازی کردی

 

بعد یهو  افتادی تو آب همه لباسهایت خیس شد اما چیزی نگفتی چون دوست داشتی

 

بعد بچه ها آب ریختن رو سر مامانی و بابایی برای شوخی شما گریه کردی دیگه تو آب نیومدی

 

همش میگفتی میترسم حتی دیگه حاضر نشدی با بچه ها بازی کنی یا پایت تو آب بزاری

 

همش تو بغل خودم بودی تا غروب که اونجا بودیم تو بغلم بودی کمی بابایی بغلت کرد تا کمی

شنا کنم

 

همش گریه میکردی مامانی نره شنا کنه ترسیده بودی از اون موقع حتی جیغ هم نکشیدم

نمیدونم چرا ترسیدی 

 

ترسیدی کنار آب بودی با ماشین یکی از بچه ها بازی کردی بعضی وقتها تنبک میزدی برای ناهار

 

جوجه کباب کردیم جای همه خالی خیلی خوشمزه بود اینقدر بچه ها خوندن و رقصیدن تا غروب

 

همش شاد بودیم تو هم اگر ترانه های مورد علاقه ات میخوندن میرقصیدی ساعت 9 بود حرکت کردیم

 

ساعت 11 خانه بودیم تو راه همش خواب بودی بعد حمامت کردم کمی غذا خوردی بعد از مدت ها

 

از خستگی ساعت 1 بود خوابیدیم چون  هر شب ساعت 4 صبح تازه میخوابیم .

 

سفریه روزه خیلی خوبی بود انشالله همیشه همه شاد و سلامت و لب خندانی داشته باشن

 

 

تا رسیدیم پاتو گذاشتی تو آب بدون اینکه من باشم

 

 

 

 افتادی تو آب هیچی نگفتی

 

 

 

 فداااااااااااااااااااای دختر خوشگلم

 

 

بیشتر دیگه کنار آب بودیم بازی میکردی اینجا ماشین سواری میکردی

 

 

خانم طلا در حال تنبک زدن یه طور حرفه ای میزدی از این که خسته شدی رفتی سراغ تنبک بعدی

 

 

خوشتیپ مامان و بابا

 

 

 

 

 

دربی پرسپولیس و استقلال بود همه طرفدار تیم پرسپولیس بودن

نتیجه اش 0-0  شد

لباس دخترم استقلالی و کلاهش پرسپولیسی میخواست کسی ناراحت نشه

 

طرفدار دو تیم هستش من که اصلا فوتبال دوست ندارم خدا کنه تو هم دوست نداشته باشی

 

 

14 شهریور رفتیم عروسی دوست بابایی 

 

شیرین عسل مامان در حال شیرینی خوردن انشالله شیرینی عروسی خودت را بخورم قند عسلم

 

 

همه رفتن برای شام من هم چند تا عکس گرفتم به خاطر همین هیچ کس اینجا نیست

 

البته چند نفری بودن عروس هم بود اما کنار بودن

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 18 شهريور 1392 | 12:35 | نویسنده : مامان آرمیتا |

 

 

 

کارت پستال و والپیپر روز دختر,کارت پستال روز دختر,والپیپر روز دختر,عکس پس زمینه روز دختر,عکس روز دختر,عکس ولادت حضرت معصومه,کارت پستال ولادت حضرت معصومه,عکسهای ولادت حضرت معصومه,تبریک روز دختر,تاریخ روز دختر 92,

 

 

 

تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من

 

با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم . . .

 

ماچدخترم روزت مبارکماچ

 

 

برای دختر گلم یه آسمون عشق میارم

 

برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم

 

یک دل پر امید و مهر ، ترانه ساز غصه ها

 

هدیه من به دخترم ، همون غریب بی ریا

 

ماچدخترم روزت مبارکماچ

 

 

 

عزیز دلم سالگرد قمری ازدواج مامان و بابا روز دختر بود

 

به خاطر روز دختر یه هدیه برات خریدیم یه سه چرخه خیلی دوستش داری

 

هر روز سوارش میشی مامانی باید دورت بده چون پاهات نمیرسه  به پایدون

 

قلبعشقم ،هستیم ، تمام وجودم از اعماق وجودم بهت میگم دوستت دارم قلب

 

ماچخدا را شاکرم به خاطر اینکه به ما دختر داد خونمون پر از برکت و نعمت شده ماچ



تاريخ : شنبه 16 شهريور 1392 | 14:10 | نویسنده : مامان آرمیتا |

 

 

 

سلام به دختر خوشگلم

روز ٦ شهریور ساعت ٦:٣٠ با قطار رفتیم ماهشهر از شب قبلش وسایلت را آماده کردی

تا ساعت ٤ صبح بیدار بودی گریه میکردی بریم پیش اکرم و مهران ( خاله و شوهرخاله) گل دختر

همه رو با اسم کوچک صدا میزنه نمیدونم چیکار کنم وقتی ظهر از خواب بیدار شدی یه عالمه گریه کردی

بریم با اتار (قطار) ماهشهر ناهار خوردیم بعد کارهایم کردی شما قبل از رفتن خوابیدی بعد مامانجون آمد

خانه امان رفتیم ایستگاه قطار اونجا همش میگفتی اتار اجاست ( قطار کجاست ) چرا نمیاد من ببینمش

تا قطار بیاد ازت چند تا عکس گرفتم اما هوا اینقدر گرم بود تمام صورتت قرمز شده بود

ساعت ٨ ماهشهر بودیم خاله اینا اومدن دنبالمون رفتیم خونه شون بعد عیدی عید فطر که میخواستن

برات چادر بگیرن گرفتن بهت هدیه دادند دستشون درد نکنه کمی با هم بازی کردیم من مهمانت بودم

الان تو خونه من میام مهمانی برات یه چیزی میارم تا بخوری اول با هم سلام میکنیم روبوسی خوش آمدید

 بعد با هم بازی میکنیم کمی چیز میخوری باید من باشم تا بازی کنی خودت بازی نمیکنی نمیدونم چیکار کنم

فردا ٧ شهریور ساعت ٨ بود رفتیم بازار بعد رفتیم دریاچه ساحلی ماهشهر اول غذا خوردیم کمی نان خوردی

بعد رفتیم با همدیگه سوار سر سره  ، تاب ، الاکلنگ شدی هوا خیلی گرم بود کنار آب بوی شرجی بیشتر

میکرد ساعت ١٢ آمدیم خانه اصلا نمیشد تحمل کرد از گرما زودی آمدیم خانه .

شیطنت های شما شروع شد یه دونه از لاک های خاله رو شکستی میز آرایشی و موکت اتاقشون لاکی شد

ساعت ٣ بود که خوابدی تا فردا ظهر عمو مهران جوجه کباب کرد برای ناهار کمی خوردی تا عمو پورنگ شروع

شد بقیه غذایت دادم خوردی بعد نزدیک ساعت ٦ بود همگی اومدیم اهواز چون عمو کار داشت اونها آمدن

برای شام کتلت درست کردم  شام خوردن ساعت ٩:٣٠ بود رفتن اینقدر گریه کردی فکر کنم نزدیک یک

ساعت گریه کردی دنبالشان دل همه کباب شده بود رفتیم پایین پیش مامانجون بهت لواشک داد کمی آروم

شدی کم کم یادت رفت

 

 

 

اینجا قطار آمد مامان بریم تو اتار زود باش بریم

 

 

 

 تو قطار خدارا شکر اذیتم نکردی تا تونستی تنقلات خوردی دستشویی رفتی اولیت تجربه ات بود تو

دستشویی قطار  همه چیز تکان میخورد ازم میپرسید چرا دستشویی تکان میخورهنیشخند توضیح دادم

 بعد از بیست دقیقه گفت دستشویی دارم رفتیم دستشویی هیچ کاری نکرد میگفت الکی گفتم که بیامخنده

 

 

  هدیه خاله و عمو مهران خانه بازی بود دستشون درد نکنه ایشالله برای نی نی خودشون تلافی کنم

 

 

تازگیها تا میخوام ازت عکس بگیرم پاهات اینجوری میکنی میزاری روی هم دیگه

 

 

دختر زیبا روی من 

 

 

 

تمام هستی مامان

 

 

مامانی  از دست شما همه گلدانها و جا شمعی روی میز اطراف بود برداشتم 

 

تو خودت گلی نیازی نبود به گل و گلدون

 

 

عاشق این عکستم قرینه ات افتاده تو شیشه انگار فتوشاپ شده

 

 

 پارک دریاچه ساحلی

 

 

عاشقتم یکی یه دونه ام

 

 

 

دور تا دور پارکینگ میدویدی میخواستیم بیام اهواز

 

 

 

 

روز چهارشنبه قرار وبلاگی داشتیم خیلی ناراحت شدم حضور نداشتم دلم برای همه دوستان گلم

تنگ شده بود  بازی بچه ها خمیر بازی بوده  دیدم این بچه ها چه لذتی میبرن ما هم دست به کار شدیم

ما هم روز شنبه ٩ شهریور با آرمیتا گلی برای اولین بار خودمون خمیر درست کردیم

 با هم نزدیک ٢ ساعت بازی کردیم واقعا خیلی لذت بخش بود هم کلی از وقت آرمیتا پر شد

این پستم طولانی شد پست بعدی خمیر بازی با آرمیتا گلی میزارم



تاريخ : دوشنبه 11 شهريور 1392 | 20:57 | نویسنده : مامان آرمیتا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.